پسرک بی‌آنکه بداند چرا، سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت و
بی‌آنکه بداند چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت.

پرنده افتاد، ابالهایش شکست و تنش خونی شد.

پرنده می‌دانست که خواهد مرد.ااما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد. پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند.اما پرنده شکار نبود. اپرنده پیام بود.پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت:اا«کاش می‌دانستی ...که زنجیر بلندی است زندگی، کهیک حلقه‌اش درخت است و یک حلقه‌اش پرنده. ایک حلقه‌اش انسان و یک حلقه‌اش سنگ ریزه. احلقه‌ای ماه و حلقه‌ای خورشید.و هر حلقه در دل حلقه‌ای دیگر است.و هر حلقه پاره‌ای از زنجیر،و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟!

و وای اگر شاخه‌ای را بشکنی،خورشید خواهد گریست. ا
وای اگر سنگ ریزه‌ای را ندیده بگیری، ماه تب خواهد کرد. ا
وای اگر پرنده‌ای را بیازاری،انسانی خواهد مرد. ا
زیرا هر حلقه را که بشکنی، زنجیر را گسسته‌ای. او تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی.»ا
پرنده این را گفت و جان داد.او پسرک آنقدر گریست تا عارف شد.اوای اگر دل انسانی را بشکنیم و کسی را بیازاریم، اچرخه ی انرژی در طبیعت پاسخ آن را به ما خواهد داد.