کلاس پنجم که بودم، پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای

من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود. آن هم به دلیل سه چیز. اولاً اینکه کچل

بود، دوماً سیگار می کشید و سوم که از همه تهوع آورتر بود، اینکه در آن سن و

سال زن داشت!                                                                             

چند سالی گذشت. یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتم، آن پسر قوی

هیکل ته کلاس را دیدم، درحالی که خودم زن داشتم،سیگار می کشیدم و

کچل شده بودم....        

 

 

 

تو هرچه می خواهی باش اما... آدم باش. چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و

نفهمیدن ها است که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است. مگر

نمی دانی بزرگترین دشمن آدمی فهم اوست؟ پس تا می توانی خر باش تا

خوش باشی. امروز گرسنگی فکر از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است.برای

خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست،جز به نفهمیدن.....